خاطراتی از روستاهای قومس : بخش 5
قلعه نو
مسلمانان نمی خواهم درو را - بگیرم سایه های قلعه نو را
اگر یک شب به قلعه نو بخوابم- تلافی می کنم سه ماه درو را
قلعه نو نام قلعه ای تاریخی در دامغان است که تاریخ ساخت آن به دوره قاجاریه باز می گردد و و دیوار دور وبیشتر اتاقهای آن هم اکنون سالم و با اندکی تعمیرات قابل استفاده است ،ب انی آن را دو برادر به نام های آقا حسین وکربلایی ابوالقاسم می دانند که گویا برادر بزرگتر ، کربلایی ابوالقاسم، یکی از سران لشکر در عهد ناصرالدین شاه بوده و شاه به پاس خدمات وی املاک :بق ،طاق ، سورند ،تالو وشیربند و مراتع این ناحیه را تا سربند طزره به وی بخشیده بود ، آقا حسین برادر کوچکتر کربلایی ابوالقاسم بود و جوانی دیندار و اهل کتاب بوده، مطابق شنیده ها برادر بزرگتر در تهران عاشق دختری ثروتمند از طایفه قاجار می شود و پس از جلب رضایت خانواده دختر ، او را به روستا آورده و عروسی با شکوهی را برای وی برپا می کند و سالها با ناز و نعمت در کنار یکدیگر در قلعه نو زندگی می کنند و صاحب پنج فرزند پسر می شوند که در آن دوره خود نماد اقتدار و افتخار یک خانواده بود ،قلعه نو در اوج اقتدار خود با 60 سرباز مواجب گیر نگهبانی میشد و در بین روستا های همجوار دارای قدرت و اقتدار چشمگیری بود در بین جوانان قلعه از همه دلیرتر فردی بود به نام کریم خان، او پسر ارشد کربلایی ابوالقاسم بود و در زمان کهولت پدر تمامی امور قلعه نو به دست او اداره می شد،او بدنی تنومند و نیزه بلندی داشت و اسب سوار ماهری بود ، در یکی از حملات ترکمانان به قلعه با نیزه خود سرکرده آنها را هدف قرار داد و جسد وی را بر دوش گرفت و در میدان قلعه در معرض دید اهالی قرار داد ، ترکمنان از آن روز به بعد تا سالها جرات حمله به روستا را نداشتند ، اما این دوران عزت و شکوه دیری نپایید ، کریم خان که به قدرت خود غره شده بود و هیچ کس را همپا و هم ردیف خود نمی دانست موجبات نابودی قلعه را نیز فراهم کرد ، در یک ظهر گرم تابستان مامور مالیاتی از سوی دارالخلافه قجر در طهران به قلعه آمد و حکم حکومتی مبنی بر پرداخت مالیات را به کریم خان داد ، کریم خان که به زور بازوی خودمی نازید ، مامور را کشان کشان به سر حوض آب قلعه برد و به او دستور داد که حکم حکومتی را با آب حوض بخورد و سپس او را از قلعه بیرون انداخت و به او گفت : به طهران که رسیدی بگو که چگونه با تو برخورد کردم تا دیگر ماموری جرات درخواست مالیات از من نکند . اما این تازه آغاز ماجرا بود ، مامور پس از رسیدن به تهران تمامی ماجرا را از سیر تا پیاز برای روسای ایل قجر تعریف کرد و به زودی سپاهی شامل سیصد سوار تفنگ به دوش به سمت قلعه حرکت کردند آنها قلعه نو را آتش زدند ودر این آتش سوزی بیشتر خانه های قلعه که از چوب بود در آتش سوخت ، خانواده کربلایی ابوالقاسم و آقا حسین دوباره قلعه را ساختند اما هزینه اینکار بسیار زیاد بود و با مالیاتی که دولت قاجار بر آنها بسته بود آنها به زودی بخش اعظم ثروت خود را از دست دادند ، با حاکمیت امیر اعظم بر قومس وضعیت بدتر هم شد ، امیراعظم آبادی های : شیربند ، سورند و تالو را که متعلق به این دو برادر بود ،به زور تصاحب کرد و برادر کوچکتر آقا حسین برای نوشتن عریضه حکومتی برای باز پس گیری املاک توقیفی به دارالخلافه طهران رفت ، برادر بزرگتر هم جهت نوشتن عریضه به امام رضا (ع)، پیاده به سمت مشهد به راه افتاد ،اما این دو برادر هرگز به روستا باز نگشتند ، آقا حسین بدون اینکه هیچ کاری پیش ببرد به نحو مرموزی در تهران فوت کرد و کربلایی ابوالقاسم نیز تا زمان مرگ در مشهد ماند ، او که دیگر از بازپس گیری شیربند نومید شده بود به ناگزیر آن را وقف آستان امام رضا (ع)نمود ، اما ماجرا در اینجا به پایان نرسید ، کثرت خدم و حشم و مالیات های رو به تزاید دولت قجر موجب شد که خانواده کربلایی ابوالقاسم و آقا حسین احشام واملاک باقی مانده خود را بفروشند ، عیال کربلایی ابوالقاسم و پنج فرزندش که از کودکی در ناز ونعمت زندگی کرده بودند به سختی این دوران رکود را تحمل می کردند به طوری که به زودی هر یک پذیرای مرگ شدند و در اندک زمانی پس از مرگ پدر ، پنج پسرش نیزبه دیار باقی شتافتند و مادر را در داغ خود تنها گذاشتند مادر که خود از خاندان ثروتمندی بود ، از یک سو با داغ شوهر و فرزندانش مواجه شده بود و از سوی دیگر با داغ فقر و نداری ، کار روز و شب او خواندن قران بود، او خود را به قران سپرده بود و مردمی که سالها او آنها را اطعام می کرد حالا آنها او را اطعام می کردند ، رشیدترین فرزند او کریم خان ، تعزیه خوان بود ، اودر روز عاشورا در حالی که سوار بر اسب خود در نقش علی اکبر وارد میدان شده بود از اسب به زیر می افتد و وقتی که به بالینش می روند او را مرده می یابند ، مردم گفتند: چشم زخم او را از پای در آورده ، 50 من برنج برایش پختند و خیرات کردند و صدها نفر از روستا های اطراف در مراسم تشییع وی شرکت کردند ،بعد از مرگ کریم خان اسب او که علاقه بسیاری به صاحبش داشت از آغل گریخت و شبانه خود را به سر مزار کریم خان رساند ، او را به آغل باز گرداندند اما برای مرتبه دوم و سوم ، خود را به مزار کریم خان رساند ، ناگزیر او را با طناب در آغل بستند ، سپیده دم که از خواب برخواستند ، دیدند که دیگر صدای شیهه اسب نمی آید ،لحظاتی بعد مادر کریم خان که برای وضو به سر حوض قلعه رفته بود ، جسد اسب را مرده درون حوض می بیند ،گویا اسب که دیگر طاقت دوری صاحبش را نداشت خود را شبانه در حوض غرق کرده بود تا از این رنج خلاص گردد ، مردم وقتی اسب مرده کریم خان را دیدند بسیار برای او گریستند و 20 من برنج برای اسب پختند و سپس جنازه او را تشییع و در کنار کریم خان دفن کردند.
برگی از تاریخ معاصر دزیان :
روستای دزیان در 24 کیلومتری جنوب شرقی شهر بیارجمند قرار گرفته است ، به دلیل مراتع وسیع اطراف روستا ، در گذشته شغل اکثر اهالی دامداری بوده است ، از آنجا که در دل هر یک از این مراتع چاه آب و امکانات رمه داری مهیا بوده طوایف سنگسری با پرداخت مال الاجاره در ایام زمستان از این مراتع بعنوان قشلاق خود بهره برداری می کردند، با توجه به اوضاع بی ثبات ونابسامان مملکت ناشی از حضور نیروهای اجنبی در جنگ جهانی دوم ، طوایف رمه دار سنگسری از تخلیه مراتع روستای دزیان سرباز زده وحاضر به پرداخت اجاره بها نیز نمی شوند، مردم به پیشگاه امیر اعظم حاکم شاهرودتظلم خواهی می کنند ، اما به دلیل هم کاسه گی متصرفین مراتع مردم دزیان با حکومت وقت ، راه به جایی نمی برند، لذا طایفه شاهینی تحت زعامت زین العابدین بیک بزرگ خاندان خودبا ابزاراولیه دفاعی به استیفای حقوق خود پرداخته وبرای بازپس گیری مراتع خود اقدام می کنند، از آنجا که سنگسری ها همیشه مسلح بوده اند برمردم آتش می گشایند وزین العابدین بیک را می کشند ، خانم صاحب سلطان به خونخواهی شوهرش یکی از شکارچیان وتیر اندازان مشهور منطقه به نام : «کربلایی آقا خانخودینی » را با پول فراوان راضی به انتقام می کند. اودرمرتع به کمینِ ،علیجان عرب( سرکرده ی طوایف سنگسری) می نشیند، علیجان که از طریق خبرچین هایش از قصدضارب اطلاع یافته بود ،به دلیل روحیه نخوت و غرور ، بی تفنگدار بر سر راه او ظاهر می شود و با اعلام اینکه از قصد ضارب مطلع است ، از او تفنگش را مطالبه می کند. کربلایی آقاکه مطمئن است تحویل تفنگ برابر مرگ اوست ، در حین تحویل اسلحه آتش می گشاید و خان از اسب به زیر می افتد. وی اگرچه جسد خان را پنهان می کند ، اما برگشت اسب بی سوار به قرارگاه راز قتل را می گشاید و مقاومت چند روزه کربلایی آقا و یارانش در قلعه مستحکم خانخودی راه به جایی نمی برد، برادرکربلایی آقاکشته می شودوخودش به کوهستان فرار می کند، سنگسری ها نیز به انتقام برای غارت به روستای دزیان یورش می برند وکلیه اسباب و اثاثیه و آذوقه طایفه شاهینی را از منازل خارج کرده و آتش می زنند.
شکار و شکارچی :
در گذشته ای نه چندان دور وضعیت محیط زیست و حیات وحش بسیار بهتر از امروز بود نه تنها دشت ها سرسبزتر از امروز بودند بلکه بسیاری از گونه های حیات وحش در همه جا حتی در روستا ها و حاشیه شهر ها نیز وجود داشتند ، برای نمونه آهوان در دشت آنقدر فراوان بودند که گاه گله های 200 تا سیصد راسی آنها را به راحتی می شد به چشم دید ،و گاه آهوان به مزارع روستاییان و مزارع اطراف شهر نیز وارد می شدند ، در طی چند دهه اخیر به تدریج بسیاری از گونه های حیات وحش ناپدید شدند و اندک شمارباقی مانده نیزدر دشت ها و کوهها پراکنده شدند ، دلایل زیادی در کاهش حیات وحش نقش داشته که از مهمترین آنها می توان به موارد ذیل اشاره کرد : رشد تکنولوژی و پیشرفته شدن آلات و ادوات شکار ، بروز خشکسالی و کم شدن علوفه و خشک شدن چشمه ها ، حفر گسترده چاههای عمیق در سطح استان که موجب خشک شدن قنات های قدیمی و خشک شدن چشمه های مجاور آن شد ، کمبود بودجه ونیرو در سازمان حفاظت ازمحیط زیست و نیز ضعف مدیریت و فساد در آن ، از دلایل عمده کاهش حیات وحش در سطح استان و کشور است ، در گذشته شکارچیان اندک بودند و آنان نیز هرگزبرای تفریح شکار نمی کردند و در هنگام شکار نیز تابع اصول و مرام خاصی بودند برای نمونه ، هرگز به دامهای آبستن شلیک نمی کردند و همچنین در آبشخور دامهاکمین نمی کردند و نیز به یک شکار قانع بودند ، پیرمردی شکارچی که دیگر سال هاست شکار را کنار گذاشته است درباره شکار در آن دوره می گوید : من شغلم شکارچی بود ، روزها در کوهستان پیاده و تنها راه می رفتم تا قوچی را شکار کنم و با فروش آن برای خانواده ام در آمدی به دست آورم ، رزق و روزی من وابسته به شکار بود ، همیشه به یکی قانع بودم و بیشتر نمیزدم ، با شکار های ماده و بره هایشان هم کاری نداشتم ، تا اینکه یک روز برای شکار به کوهستان رفتم ، هوا بسیار گرم بود و من بسیار تشنه بودم به سراغ چشمه ای که می شناختم رفتم تا آبی به سرو صورت بزنم و خنک شوم ، سرچشمه اصلی بالای کوه بود ،و من در پایین دره پای جوی آب نشسته بودم که دسته ای قوچ وحشی با ماده ها و بره هایشان را دیدم که در کمر کش کوه مشغول نوشیدن آب هستند ، باد مخالف می وزید و آنها متوجه من نشده بودند ، پشت بوته ای پنهان شدم و قوچ ها که نزدیک تر شدند تفنگم را به طرف آنها گرفتم و شلیک کردم ، گله قوچها وحشت زده فرار کردند ، اما یک ماده با بره اش مانده بودند ، گلوله من خورده بود به بره و مادرش بالا سرش ناله می کرد و من دیدم ناله هایش چقدر شبیه ناله های یک انسان است ، کمی صبر کردم دیدم مادرش نمی رود تصمیم گرفتم او را هم بزنم دوباره تفنگم را پر کردم و به طرف ماده شلیک کردم گلوله به پایش خورد و لنگ لنگان از فرزندش دور شد اما نتوانست از کمر کش کوه بالا برود با تعجب دیدم که چند قوچ از کوه پایین آمدند و در زیر صخره ایستادند و ماده از بالای صخره مابین آنها پرید و آنها در صخره های بعدی نیز همین کار را تکرار کردند تا اینکه کاملا از چشم من پنهان شدند ، من با هر زحمتی بود خودم را به سرچشمه رساندم و بره را به دوش کشیدم و به روستا برگشتم ، درته دل از کاری که کرده بودم ناراحت بودم و منتظر اتفاق بدی بودم ، و این اتفاق بد خیلی زود تر از آنچه که فکرش را می کردم برایم افتاد ، چند روز بعد پسرم با خانواده اش از روستا عازم ساری بودند که با یک کامیون تصادف کردند و پسر و عروسم با دوفرزندش در جا کشته شدند ،هنگامیکه نعش آنها را به در خانه ام آوردند از غصه داشتم دق می کردم و مانند آن ماده شکار شروع به نالیدن کردم ، همسایه ها به زور مرا گرفتند و به داخل اتاق بردند ، فرزندم یک پسر دیگر داشت که در خانه پیش من مانده بود و با پدر و مادرش نرفته بود ، هنگامی که صدای ناله های مرا شنید بیرون آمد و نعش پدر و مادر و برادر و خواهرش را دید که در کنار هم درگوشه حیاط گذاشته بودند ، بدون اینکه گریه کند به داخل اتاق برگشت ، کاملا شوکه شده بود نمی توانست مرگ آنها را باور کند ، با هیچ کس حرف نمی زد و حتی هیچ عکس العملی از خود نشان نمی داد تا چند روز از خانه بیرون نرفت و روز هفتم که از سر خاک برگشته بودم، دیدم اثری ازش نیست همه جای خانه را گشتم ،عاقبت او را در زیر زمین پیدا کردم در حالیکه با کمربند خودش را دار زده بود ، او از شدت غصه دق کرده بود ، شاید دیگران به من بخندند اما من معتقدم این تقاص شکار آن ماده مآرال و بره اش بود ، از آن روز تفنگم را شکستم و دیگر هرگز به شکار نرفتم .
گامی برای گرد آوری فرهنگ عامیانه شهر ستان دامغان برای حفظ آن و همچنین بهره برداری از واژگان آن برای سره سازی زبان پارسی .
